عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

دوسالگی وبلاگ دخترم+ سفرنامه اصفهان (29 ماهگی)...

  سلام به دختر گلم... سارینا جونم... اول از همه قبل از اینکه خاطرات سفر به اصفهان را آغاز کنیم، یک نکته جالب این هست که 4 شهریور ماه وبلاگ دختر گلم " سارینا تموم هستی مامان و بابا " دو ساله شد و به امید خدا وارد سومین سال شد... فکر نکن که یادم رفته بود، کاملا به خاطر داشتم که 4 شهریور ماه وبلاگت دو ساله می شه ولی خیلی سرم شلوغ بود و همان روز نتوانستم متنی رو وارد وبلاگت کنم و بعد از آن هم که در سفر اصفهان بودیم. در این دو سال خیلی خاطرات خوبی رو با نی نی وبلاگ گذراندیم ... امیدوارم در ادامه نیز بتوانم خاطرات زیبا و به یاد ماندنی ات رو در اینجا ثبت کنم و شما هم ایشالاه وقتی بزرگ شدی و داری خودت خاطراتت رو می خوانی...
24 شهريور 1392

سارینا خانوم در 28 ماهگی...(روزانه های سارینا)

  سلام به دختر ناز خودم...   در این پست بیشتر هدفم این هست که کارهای روزانه  شما رو وارد کنم. بله مامان جون، تقریبا دختر سحر خیز ما نزدیک ساعت 11 ظهر از خواب بیدار می شه ( مواقعی که شب ها یک کمی دیر می خوابی اگه اصرار من نباشه تا ساعت 12 ظهر می خوابی) بعد از بیدار شدن و جیش کردن و دست و صورت شستن  باید بساط صبحانه رو جلوی تلویزیون پهن کنیم که همراه با  دیدن شبکه پویا، سارینا جونم صبحانه میل کنه.برای صبحانه همه چیز دوست داری به جز پنیر که از مزه اش خوشت نمیاد. جدیدا خیلی علاقه پیدا کردی به برنامه کودک و با دقت خاصی کارتن ها رو می بینی.ولی از قسمت نقاشی های پویا که نقاشی بچه ها رو نشون ...
6 شهريور 1392

عسلم در خانه بازی...

تقریبا اوایل ٢٧ ماهگی ات بود که برای اولین بار رفتیم خانه بازی... خیلی زودتر قصد داشتیم که این کار رو بکنیم ولی فرصت نمی شد و گاهی هم تنبلی می کردیم و به تاب و سرسره در پارک اکتفا می کردیم. خلاصه اینکه اولین بار رفتیم و خیلی خوشت اومد. خیلی خیلی علاقه داری که با بچه ها ارتباط برقرار کنی به ویژه اگر از شما بزرگتر باشند. وقتی شما رو به خانه بازی بردیم تقریبا آخر ساعت کاری اش بود و شلوغ نبود. یک آقا پسری بود به نام آرتین که باهاش دوست شده بودی و با هم بازی می کردین. و طبق معمول، وقتی متوجه شدی که پنجره آشپزخانه افتاده سریعا دست به کار شدی تا درستش کنی... باید با حضور سارینا هم...
6 شهريور 1392

گفتار درمانی...(28 ماهگی)

سلام به دخمل خوگشلم...... مامانی جونم، یک مقداری در حرف زدن تنبلی می کنی. با اینکه کلی کلمه می گی ولی خیلی از چیز ها رو با علامت و اشاره به من می فهمونی.خیلی دوست داشتم که یک جلسه ببرمت گفتار درمانی و مشاوره بگیرم ولی از یک طرف دیگه دلم راضی نمی شد و پیش خودم می گفتم که حرف زدنت طبیعیه و نیازی به گفتار درمانی نیست... مونده بودم بین دو راهی که به کمک عمه احترام بهترین راه رو انتخاب کردیم. چند شب پیش که رفته بودیم خونه مامان جونی شون، موقع برگشتن با عمه احترام اومدیم و وقتی به خونه رسیدیم، هنگام پیاده شدن از ماشین گیر دادی که عمه احترام بیاد خونمون. چون عمه احترام هم اصلا دل نداره که گریه شما رو ببینه، برای اینکه نارا...
1 شهريور 1392
1